گاهی باید تنها بود...تنهای تنها...
گاهی باید به زمین و زمان بدو بیراه گفت.
گاهی باید قایم شد...باید فرو رفت در زمین...مثل آب...
گاهی باید اشک ها را پنهان کرد...
باید از کسی که می پرسد حالت چطور است،پرسید:
به تو چه؟
دلت که گرفت
چشمانت هم گرفت
لب هایت بسته شد
یخ زدی
به این دور و آن نزدیکتر چه ربطی دارد؟
دقایق ناگهان فرا می رسند،اینک تو فرا رسیده ای.
گاهی باید جملات را قاطی کرد تا شاعر بفهمد چقدر حالت خراب است!
شب که دریا را دید نخروشید
خورشید به آغوش دریا رفت و نخروشید
تو چرا دریا را ندیده می خروشی؟
رنگ سیاه را که برداشتی دیگر نهراس؛
بپاش!
بپاش بر دنیا!
منظره نمی خواهی،
یا نیایند
یا سیاه شوند.
خودشان سیاهند...ولشان کن.
گاهی باید تنها بود.
ساکت بود و...
هیس...
گاهی باید ساکت بود.
نظرات شما عزیزان:
این دفعه برخلاف همیشه متنات شبیه شعرنو شده....عجیب ...نامملموس...غیرقابل درک
(میدونم این حسادرباره شعرنو فقط مخصوص منه...ولی خوب قبلا شعرات فرق داشت...شاید چون دورم ....نمیتونم درک کنم.)
پاسخ:این بار حالم خوب نبود پرت و پلا نوشتم!
